Loading
Loading...
قضیه ایران

واکاوی انتقادی شبه‌تاریخ آرمان‌گرایانه شاپور رواسانی

در بهار سال ۱۳۷۰ خورشیدی، اندکی پیش از فروپاشی شوروی، کتاب آرمانخواهانه «جامعه بزرگ شرق» شاپور رواسانی در فضای فکری ایران منتشر شد؛ اثری پرشور که با انباشت داده‌های باستان‌شناختی کمابیش معتبر، روایتی رمانتیک و یکپارچه از وحدت تمدنی مشرق‌زمین باستان ارائه می‌داد و در نهایت تشکیل «ایالات متحده شرق بزرگ» را به عنوان مدینه فاضله‌ای ضداستعماری برای مردمان پهنه‌ای وسیع از هند تا مصر و از آسیای میانه تا شمال افریقا تجویز می‌کرد. واکاوی انتقادی حاضر نشان می‌دهد که چگونه مفروضات پیشینی رواسانی، تاریخ پیچیده مشرق‌زمین باستان را به شبه‌تاریخی ایدئولوژیک فرومی‌کاهد، شباهت‌های ظاهری را به وحدت تمدنی تعبیر می‌کند تا گذشته را به دستاویزی برای پروژه‌ای‌ هویت‌ساز و امروزمحور بدل سازد.
19

در بهار ۱۳۷۰ خورشیدی / ۱۹۹۱ میلادی، درست هنگامی که نفس‌های اتحاد جماهیر شوروی به شماره افتاده بود و آن مدینه فاضله عظیمی که بنا داشت کارگران جهان را در نظمی نوین از برادری و برابری ابدی متحد سازد، در برابر چشمان حیرت‌زده مارکسیست‌های دنیا فرومی‌پاشید، در ایران، اثری شبه‌تاریخی و پرشور منتشر شد که ظاهراً هیچ چیز از سرنوشت ادغام اجباری ملت‌ها نیاموخته بود. کتاب با عنوان جامعه بزرگ شرق نوشته «پروفسور دکتر» شاپور رواسانی[۱][۲]، استاد کرسی اقتصاد اجتماعی دانشگاه الدنبورگ آلمان، می‌کوشید تا از هزاران سال تاریخ پرفرازونشیب و منازعه‌آلود مشرق‌زمین باستان، روایتی یکپارچه و رمانتیک از وحدت فرهنگی و تمدنی استخراج کند، وحدتی که ظاهراً از زیگورات‌های سومر تا کاخ‌های هخامنشی، از اهرام مصر، هنر عیلامی و برج بابل تا گل‌نبشته‌های آشوری، بی‌وقفه دوام آورده بود، تا آنکه غربی‌ها، با چمدانی از ملی‌گرایی‌های ساختگی و مرزهای مصنوعی از راه رسیدند، و نظم کهن شرق بزرگ را به سود منافع استعمار امپریالیستی خود مضمحل کردند.

انباشت داده و انسداد تبیین تاریخی
معضل اساسی کتاب جامعه بزرگ شرق نه در ارجاعات باستان‌شناختی و یا صحت و سقم تک‌تک داده‌های تاریخی، بلکه در منطق آشفته‌ای است که این داده‌ها در بطن آن معنا می‌شوند. نویسنده با تاکید مصرانه بر نفس وجود ارتباطات طبیعی بین جوامع باستانی و کنار هم نشاندن شباهت‌های اقتصادی، اجتماعی، مذهبی، هنری، معماری و مادی تمدن‌های گوناگون، از مصر تا آسیای صغیر، از سوریه تا بین‌النهرین، از آنجا تا شرق زاگرس و در نهایت به سوی دره سند، نوعی پیوستگی و یگانگی تمدنی پیشاپیش مفروض را از دل تاریخ برمی‌کشد؛ پیوستگی‌ای که در این روایت، اگرچه حاصل فرایندهای پیچیده امتزاج و ارتباط تاریخی شمرده می‌شود، اما فراتر از آن، دارای جوهری ثابت و پیشینی نیز هست، جوهری که برای هزاره‌ها بی‌وقفه استمرار داشته و «تکامل» یافته است. در این چارچوب، مبادلات اقتصادی و تماس‌های فرهنگی، که طبیعی‌ترین اتفاق بین هر دو تمدن همسایه در جهان باستان است، به مثابه همبستگی‌ها و پیوستگی‌های ذات‌انگارانه‌ای تفسیر می‌شوند که جامعه بزرگ شرق را ساخته است، و هم‌زمانی‌ها، تاثیرپذیری‌ها و اقتباس‌ها میان این تمدن‌های گاه متحد و گاه خصم یکدیگر، به نشانه‌هایی از اتحاد دیرپا و یکدست این جامعه ارتقا می‌یابند. بدین‌سان، انباشت بی‌تمایز داده‌ها و همسان‌انگاری تشابهات، به‌جای گشودن چشم‌اندازی از یک تبیین تاریخی مستند، خود به عاملی برای انسداد آن بدل می‌شود و تاریخ باستان را از صحنه تحلیل فرایندهای پیچیده به صحنه تایید یک وحدت صرفاً ادعاشده تقلیل می‌دهد. به طوری که برای هر تمدن مورد بررسی در این کتاب، یک روش‌شناسی تکراری مشهود است.

الگوریتم وحدت: چگونه جامعه بزرگ شرق ساخته می‌شود؟
به‌رغم ارجاعات متعدد رواسانی به منابع عمدتاً معتبر باستانشناسی زمانه خود، که به راحتی ممکن است هر مخاطب غیرمتخصصی را مرعوب سازد، رمزگشایی از منطق استدلالی او در تجزیه و تحلیل و نتیجه‌گیری از این داده‌ها، چندان دشوار نیست. در واقع، الگوریتمی نسبتاً ثابت و تکرارشونده بر سراسر کتاب حاکم است که می‌توان آن را به‌اختصار چنین صورت‌بندی کرد:
۱- یکی از تمدن‌های مشرق‌زمین را انتخاب کنید.
۲- ادعا کنید این تمدن بخشی از «جامعه بزرگ شرق» بوده است.
۳- با اتکا به منابع باستان‌شناختی، وجود هرگونه رابطه‌ی قومی، فرهنگی، دینی، هنری یا اقتصادی میان این تمدن و تمدن‌های همجوارش را برجسته کنید.
۴- در مواردی که با فقر منابع یا پژوهش‌های مستقیم مواجه می‌شوید، بر شباهت‌های ظاهری اشیای باستانی به‌عنوان قرینه پیوستگی تمدنی تاکید نمایید.
۵- هرازگاهی چنین استدلالی را به صورت ترجیع‌بند در لابلای متن خود تکرار کنید که: «بنا بر آنچه که آمد محرز می‌شود که اقوام ساکن آشور به مانند سایر اقوامی که در سرزمین بزرگ جامعه شرق سکونت داشتند، عضو و جزء جامعه بزرگ شرق بودند».[۳]
۶- بدون ارجاع صریح به دستگاه فکری مارکسیستی، کلیدواژگان ماتریالیسم تاریخی مانند «شیوه تولید»، «زیربنا»، «روبنا»، «تضاد طبقاتی» و... را به تمدن‌هایی با قدمت چندهزار سال نسبت دهید تا متن دارای عقبه نظری به چشم بیاید.
۷- نزاع دو تمدن و نابودی یکی به دست دیگری را به «تغییر محل مرکز قدرت» در درون جامعه بزرگ شرق تعبیر کنید.
۸- به مرحله ۱ بروید و این چرخه را برای هر تمدن دیگری در جغرافیای هند تا مدیترانه تکرار کنید.

شبه‌تاریخ: وقتی پاسخ پیش از پرسش حاضر است
در اینجا ضرورت دارد که تاکید کنیم اطلاق عنوان «شبه‌تاریخ» به کتاب رواسانی، نه از سر طرد فوری و تخفیف اثر، و نه برای نادیده‌گرفتن گستره‌ مطالعات و ارجاعات نویسنده است. همچنین، کاربرد این توصیف درباره فرضیه «جامعه بزرگ شرق» نیز، نه یک اتهام ارزشی، بلکه اشاره به تمایزی معرفت‌شناختی در حیطه تاریخ‌نگاری است. مقصود از این تعبیر، صرفاً تاکید بر تفاوت شبه‌تاریخ با تاریخ‌نگاری به‌مثابه یک دانش انتقادی است. همان‌گونه که در علوم طبیعی، شبه‌علم، گاه نه با فقدان اطلاعات، بلکه با شیوه‌ خاص سازمان‌دهی، تفسیر و ایمن‌سازی داده‌ها در برابر ابطال، با قصدی به غیر از توضیح سوژه پژوهش شناخته می‌شود، در رشته تاریخ نیز می‌توان از شبه‌تاریخ سخن گفت؛ رویکردی که به‌جای طرح پرسش‌های گشوده، داده‌ها و یافته‌های تاریخی را ذیل پاسخی از پیش معلوم سامان می‌دهد.
در این ابطال‌ناپذیری، که متاسفانه نه فقط در این اثر، که در سایر پژوهش‌های رواسانی نیز قابل ردیابی است، معلوم نیست کدام یافته نوین باستان‌شناسی یا تاریخی می‌تواند مفروضات کتاب را نقض کند. دقیقاً اگر چه اتفاقی در تاریخ باستان رخ داده باشد، فرضیه جامعه بزرگ شرق مخدوش می‌شود؟ و اگر هیچ پدیده‌ای را یارای تاب‌آوری دربرابر این فرضیه متقن نیست، چرا اساساً آن را به همه تاریخ بشر تعمیم ندهیم؟ بدیهی است الگوریتم فوق را می‌توان در مورد کل جهان شرق و غرب، با تاریخی غنی و درهم‌تنیده از روابط متقابل فرهنگی، دینی، هنری و اقتصادی به کار بست، پس چرا تسلط استعمار غرب بر خاورمیانه و هند را تغییر محل مرکز قدرت در درون جامعه بزرگ جهانی تعبیر نکنیم؟
در تاریخ‌نگاری علمی، فرضیه‌ها موقتی‌ هستند، مفاهیم تاریخ‌مند تلقی می‌شوند، گزاره‌ها مشکوکند و پیوند میان داده و نتیجه همواره محل تردید و بازاندیشی است. تردیدی که نه تنها نقصان روش تحقیق نیست بلکه اصولاً روح پژوهش تاریخی را تقویت می‌کند. مبدع نظریه «جامعه بزرگ شرق»، فی‌المثل کیمیاگری در رشته شیمی را می‌ماند که با ارجاعات دقیق به فکت‌های علمی، اشاره به ساختار اتم، نحوه توسعه جدول تناوبی مندلیف، و توضیحاتی درباره پیوندهای شیمیایی، ترجیع‌بند «مس را می‌توان طلا کرد» را مدام تکرار می‌کند و می‌پندارد این زبان علمی، آن نتیجه‌گیری غیرعلمی را به اثبات می‌رساند... در مقابل، آنچه در کتاب جامعه بزرگ شرق مشاهده می‌شود، حرکتی درست معکوس این منطق است: وحدت تمدنی شرق مورد ادعای مولف نه به عنوان مسئله‌ای برای تحقیق، بلکه به‌مثابه پیش‌فرضی بدیهی در نظر گرفته می‌شود که وظیفه داده‌های تاریخی، صرفاً تایید، تقویت و تکرار آن است. بدین‌ترتیب، شواهد تاریخی و انبوه ارجاعات مستقیم و طولانی رواسانی به آثار معتبر باستانشناسی، که بخش عمده کتاب را تشکیل می‌دهد، و در عین حال یکی از علل حجم انبوه آن نیز هست، نه عرصه‌ای برای تحقق امکان بازاندیشی و اصلاح روایت، بلکه کارکردی تزئینی برای «اثبات» وجود جامعه بزرگ شرق می‌یابند.در اینجا، شبه‌تاریخی بودن کتاب نه به معنای نادرستی همه‌ داده‌های آن، که اتفاقاً بسیاری از آنها معتبرند، بلکه ناظر به نوعی انسداد روش‌شناختی است؛ انسدادی که در آن، امکان ابطال نتایج، تمایزگذاری، و پذیرش چندگانگی‌های تاریخی به سود یک کل منسجم و آرمان‌مند کنار گذاشته می‌شود. چنین روایتی، بیش از آنکه گذشته را بفهمد، می‌کوشد آن را به زبان یک پروژه‌ی هویتی و سیاسی معاصر بازنویسی کند.
مبدع نظریه «جامعه بزرگ شرق»، فی‌المثل کیمیاگری در رشته شیمی را می‌ماند که با ارجاعات دقیق به فکت‌های علمی، اشاره به ساختار اتم، نحوه توسعه جدول تناوبی مندلیف، و توضیحاتی درباره پیوندهای شیمیایی، ترجیع‌بند «مس را می‌توان طلا کرد»، را مدام در خلال مطالب خود تکرار می‌کند، و می‌پندارد این زبان علمی، آن نتیجه‌گیری غیرعلمی را به اثبات می‌رساند، غافل از اینکه با این تکرار نه عدد اتمی مس از ۲۹ به ۷۹ تبدیل می‌شود و نه فکت‌های علمی، مستقل از نحوه چینش‌شان، گزاره مورد نظر او را تایید خواهند کرد. اثبات تاثیرپذیری هنر هخامنشی از آشور، ارتباط اقتصادی مصر و شرق مدیترانه، شباهت سنگ‌نگاره‌های بین‌النهرین و حجاری‌های پاسارگاد، و تکرار طرح خورشید بال‌دار در مجموعه آثار باستانی خاورمیانه، از خدای آشور تا اهورامزدای زرتشتی، که رواسانی همچون کشفی متقن بخش مجزایی از کتاب را به آن اختصاص داده است،[۴] نه تعلق همه این تمدن‌ها به یک «کل واحد» به نام جامعه بزرگ شرق را اثبات می‌کند و نه حتی در فرض محال اثبات آن، با همه نیت خیرخواهانه و اخلاق‌مدارانه‌اش، به خودی خود، دلالت موجهی برای برنامه‌ریزی‌های سیاسی امروزین به ارمغان می‌آورد.

ارتقاء شباهت به وحدت: مغالطه‌ای باستان‌نگر
رواسانی در تاریخ‌پردازی خود، نه تنها نیازی به مکث و تامل بر تمایزات فرهنگی، منازعات نظامی، رقابت‌های سیاسی و خشونت‌های ساختاری میان واحدهای تاریخی مختلف در مشرق زمین نمی‌بیند، بلکه با ساده‌سازی‌های خاص خود، یا آنها را به جابجایی مراکز قدرت در درون خانواده بزرگ شرق تعبیر،[۵] و یا ذیل کلان‌روایتی از برادری و همزیستی مردمان شرقی حل‌وفصل می‌کند. این ساده‌سازی‌ها در مجموع به حکم‌های کلی غیرتاریخی می‌انجامد و شباهت‌های ظاهری، دلیلی برای یکپارچگی «واحد و مشترک» تفسیر می‌شود. به باور رواسانی: «بر اساس مدارک باستان‌شناسی، جامعه بزرگ شرق دارای قومیت و فرهنگ مشترک و واحد است و تفاوت‌ها و تضادهای آن از جمله مسائل درونی یک جامعه بزرگ و واحد محسوب می‌شوند».[۶] در این روایت، هر شباهتی در آثار هنری، شاهدی بر وجود فرهنگ و جهان‌بینی مشترک در سراسر جامعه بزرگ شرق است، فرهنگی که اگرچه در نقاط مختلف به اشکال گوناگون بروز می‌یابد، اما در بنیان و جوهره خود، همسان فرض می‌شود. همان‌گونه که امروزه نیز در درون مرزهای یک کشور معین، جلوه‌های هنری و فرهنگی مناطق مختلف می‌توانند از نظر شکل و سبک متفاوت باشند، بی‌آنکه این تفاوت‌ها مانع از فرض یک کلیت واحد تلقی شوند. مشکل بنیادی هسته سخت استدلال رواسانی آنجاست که از چنان مقدمه‌ای هرگز چنین موخره‌ای نتیجه نمی‌شود. چنین برداشتی چنان بلاتکلیف، غیرفنی و بی‌حدومرز است که به عنوان مثال با همین منطق رواسانی می‌توان با نشان دادن شباهت سفال‌های باستانی یافت شده در پرو و نمونه‌هایی از کوزه‌های عیلامی، اینکاها را نیز جزء جامعه بزرگ شرق به شمار آورد!
اما واقعاً چرا در این روایت، تمدن‌هایی که در واقعیت تاریخی خود، بارها در نسبت‌هایی خصمانه، سلطه‌جویانه یا کاملاً ناهمگون با یکدیگر زیسته‌اند به اجزای یک کل هماهنگ و هم‌سرنوشت فروکاسته می‌شوند؟ و چه چیزی رواسانی را از تعمیم نظریه جامعه بزرگ شرق به جغرافیایی فراتر از مشرق‌زمین باز می‌دارد؟ پروژه‌ای سیاسی برای حال حاضر، که هرچه به سمت بخش‌های پایانی کتاب حرکت می‌کنیم، طرح آن بیش از پیش در نظر مولف ضرورت می‌یابد. طرح کلیتی که با سلب مسئولیت تاریخ‌نگارانه از خود، بیش از آنکه حاصل بازسازی انتقادی گذشته باشد، بازتاب نیازهای ایدئولوژیک اکنون است.
از همین‌رو، واکاوی انتقادی این اثر، نه می‌تواند نقدی صرفاً سیاسی باشد و نه می‌تواند وجود بدیهی تماس‌ها و تاثیرات متقابل میان تمدن‌های باستانی مشرق‌زمین را انکار کند. مسئله، خلط روشمند میان ارتباط و وحدت، میان شباهت و هم‌نهشتی در فهم تاریخی رواسانی است، مغالطه‌ای که اگرچه از دل منابع معتبری که به آنها ارجاع داده شده بر نمی‌آید، اما برای ساخت آرمان‌شهر نهایی کتاب حیاتی بوده و به نویسنده مجال می‌دهد تا از توصیف داده‌های باستان‌شناسی، به نتایجی هنجاری و سیاسی، برای پروژه حال‌محور خود برسد. نتیجه لاجرم چنین رویکردی، نه فهم پیچیدگی تاریخ مشرق‌زمین باستان، بلکه چنانچه تاکید شد، تولید نوعی شبه‌تاریخ است که گذشته را به پیش‌درآمدی ضروری برای یک پروژه سیاسی معاصر می‌کاهد.

کتاب جامعه بزرگ شرق، چاپ اول: بهار ۱۳۷۰

توقف تاریخ و آغاز پروژه هویتی شرق
در بخش‌های پایانی کتاب، هسته فکری رواسانی به صورت عریان‌تری رخ می‌نماید. در اینجا، مولف سفارش‌ها و پیشنهاداتی برای اداره مشرق‌زمین و تقابل مردمان این جامعه بزرگ در برابر غرب ارائه می‌دهد، که بیش از هر چیز، ماهیت ایدئولوژیک کل پروژه را عیان می‌کند. مولف، پس از بازسازی جامعه خیالی و یکپارچه بزرگ شرق در گذشته باستانی خود، منطقاً به این نتیجه می‌رسد که مرزهای کنونی مشرق‌زمین، که کاملاً مصنوعی و استعماری است، باید برداشته شوند و کشور «ایالات متحده شرق بزرگ» تشکیل شود. در اینجا، با این واقعیت روبه‌رو می‌شویم که منظور پروژه رواسانی از آن تاریخ‌پردازی مفصل و زیرورو کردن تاریخ باستان در بالغ بر چهارصد صفحه کتاب، طرح آرمان‌شهری سیاسی است که گذشته را نه برای فهم گذشته، بلکه برای توجیه و برساخت یک اتحاد مصنوعی معاصر به کار می‌بندد، اتحادی که بیشتر شبیه ایدئولوژی‌های پان‌گرای قرن بیستم است تا یک پیشنهاد علمی و واقع‌بینانه. طرفه آنکه رواسانی، همزمان که ناخودآگاه مروج نوعی پان‌شرقیسم ابداعی است و «آگاهی تعلق به وطن بزرگ»[۷] را برای مردمان این پهنه تجویز می‌نماید، به ایدئولوژی‌هایی مانند پان‌عربیسم، پان‌ترکسیم و پان‌ایرانیسم نیز حمله‌ور می‌شود که «در پشت همه آنها که خواستار سرزمین بزرگ می‌باشند، چهره زشت و پلید استعمار و استعمارگران را می‌توان دید و نشان داد».[۸]
وجه ملودرام این اثر در دغدغه‌های سیاسی-اخلاقی پسگفتار و تکمله‌های پایانی آن، بیش از متن بخش‌های به ظاهر تاریخی آن نمود دارد. در اینجا تقابل اخلاقی شرق و غرب همچون دوگانه‌ای از خیر و شر بروز می‌یابد. در نظر رواسانی، شرقیان در این سرزمین «مبارزات چندهزارساله»‌ای برای «استقرار عدالت» ترتیب داده‌اند تا جایی که می‌توان گفت: «بهشت یک آرزوی شرقی است».[۹] اما در برابر این شرق پاک و بی‌گناه، به ناگاه غرب امپریالیست، با «دسیسه استعمار» و «تشویق ملی‌گرایی کاذب و حمایت از سرمایه‌داری ملی در پاره‌ای از سرزمین‌های شرق برای توسعه پایگاه و نفوذ سلطه در منطقه» وارد میدان شده و تاریخ شرق را به قبل و بعد از آن اتحاد فرهنگی مفروض تقسیم کرده است.[۱۰]
از نظر او، غربیان حتی به این سیاست استعماری نیز اکتفا نکرده و انبوهی از خاورشناسان را پرورش داده‌اند که با جعل تاریخ، اقوام و ملل شرق را عقب نگه داشته و مانع از اتحادی شوند که وی در تاریخ مشرق کشف کرده است. رواسانی در ضمیمه شماره یک کتاب چنین می‌نویسد که در نگاه مستشرقین غربی، توسعه‌طلبی‌های شاهان و فرمانروایان مشرق: «برای گرفتن باج، فتوحات درخشان محسوب می‌گردند. سلاطین بابل و آشور که نسبت به قوم یهود ستم روا داشتند، به عنوان جباران تاریخ معرفی می‌شوند اما شاه خون‌آشامی مانند کورش پارسی، که سالها به قتل و غارت و چپاول اشتغال داشت به علت اینکه به دلایل سیاسی سران قوم یهود را به خدمت پذیرفت و بدانان مال و منال بخشید و اجازه ساختن معابد را داد به عنوان مدافع بزرگ حقوق بشر مورد تحسین قرار می‌گیرد».[۱۱] چنین برداشت‌هایی چنان در مرز توهم توطئه بازی می‌کنند که با مفروضات رواسانی، ناگزیر باید پذیرفت گزنفون، مورخی یونانی در قرن چهارم پیش از میلاد، با نگاشتن کورش‌نامه، پیشاپیش در پروژه‌ای استعماری مشارکت داشته که دو هزار سال بعد قرار بود وحدت کشف‌شده جامعه بزرگ شرق را تخریب کند!
با این همه ظلم غرب، لحن ملودراماتیک رواسانی همچنان حفظ می‌شود و توصیه می‌کند که «ما شرقیان» نباید از اصول اخلاقی خود عدول کنیم، زیرا ما «دشمن غربیان نیستیم» و «اصولاً فرهنگ شرق که براساس اخلاق و عدالت قرار دارد به ما اجازه دشمنی با هیچ انسان و گروه انسانی را نمی‌دهد، ما مخالف ظلم و ظالم، استثمار و استعمار و نظام‌هایی هستیم که از انسان هتک حرمت می‌کنند».[۱۲] بنابراین «هرکس در هرکجای دنیا، موافق عدالت، انسانیت و مساوات حقوق بشر، و افکار و نظریات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی ضدستم و ضداستثمار و استعمار و بالاخره جانبدار حق حیات برای بشر باشد، دوست ماست و از ماست».[۱۳]
درست است که هسته اصلی این کتاب احتمالاً در واپسین سالهای دهه شصت تدوین و در آغاز دهه هفتاد خورشیدی به جامعه ایرانی عرضه شده است، نیز صحت دارد که در آن روزگار، از سویی انواع و اقسام آرمان‌شهرهای ایدئولوژیک، از جامعه بی‌طبقه غیرتوحیدی و توحیدی، سکه بازار روشنفکران بود، و از سوی دیگر جنبش‌های ضداستعماری به پیروزی‌های چشم‌گیری نائل شده بودند که چنین متونی را پر مخاطب می‌کرد، با این‌حال، مدینه فاضله رواسانی، با توجه حجم انبوه تجویزها و پیشگویی‌های قطعی، حتی برای زمانه خود نیز حیرت‌انگیز است: «امروز با شادی و اطمینان می‌توان گفت که ما شرقیان نه فقط دیگر در گذشته زندگی نمی‌کنیم بلکه ساختن آینده‌مان را هم آغاز کرده‌ایم و در این راه قدم گذاشته‌ایم. موج عظیم کوشش برای بازیابی هویت فرهنگی در جامعه بزرگ شرق در حال اوج گرفتن است و حرکات اجتماعی - به خصوص در میان زنان و مردان بیدار این سرزمین بزرگ - نشان می‌دهند که تشکیل ایالات متحده شرق بزرگ بر اساس وحدت قومی و فرهنگی سرزمین بزرگ شرق یک امر قابل وصول و قطعی است».[۱۴] این جنبش که «به خصوص در کشورهای استعمارزده مشرق‌زمین برای کشف و شناسایی هویت واقعی خود و جامعه‌ای که بدان تعلق دارند گسترش یافته» و این پدیده مقدمه «حلول عصر جدیدی در تاریخ بشریت» است.[۱۵]

تاریخ دستاویز اکنون
بدیهی است که بخشی‌های قابل توجهی از مرزهای امروز خاورمیانه نتیجه تاریخ استعمار هستند، با این وجود، جامعه بزرگ شرق رواسانی، ریشه‌های تاریخی عمیق‌تر، تفاوت‌های قومی، زبانی و سیاسی را نادیده انگاشته و اتحادی آرمان‌شهری را تجویز می‌کند که نه برآمده از تاریخ است و نه تضمین اجرایی دارد، و چه بسا نتیجه آن خون‌بارتر از تثبیت و احترام به همین مرزهای کنونی باشد. به هر روی رواسانی خود را بی‌نیاز از مراجعه به تجربه برنامه‌های این‌چنینی در قرن بیستم، از شوروی تا یوگسلاوی می‌بیند.
با این حال پرداختن به آسیب‌های سیاسی و اجتماعی این رویکرد موضوع این جستار نیست، و البته با توجه به اینکه فضای داغ آرمان‌خواهی دهه شصت و اوایل هفتاد شمسی، امروزه بر پژوهش‌های ایرانی حاکم نیست، پرداختن به آن چندان ضرورتی هم ندارد. اما آنچه به لحاظ تاریخ‌نگاری از نگاه این نوشته اولویت دارد، و همچنان در پاره‌ای از تاریخ‌پژوهی‌های معاصر مشاهده می‌شود، ساخت و پرداخت گذشته به منظور بهره‌برداری‌های اکنون است که سروشکلی علمی‌تر به خود گرفته‌اند. در این پروژه‌ها، پیش از هرچیز، این خود تاریخ است که دستاویز توجیه تمایلاتی سیاسی و اعتقادی حال حاضر می‌شود. در مورد کار رواسانی، این تمایلات شامل ایجاد وحدتی تخیلی به منظور ایجاد یک همبستگی به ظاهر اخلاقی است. کل برنامه پژوهشی او، ظاهراً نیتی اصلاح‌گرانه و خیرخواهانه برای بازگرداندن نظم کهن و طبیعی مشرق‌زمین در سر دارد، اما بدیهی است که خیرخواهی، الزاماً دلیلی بر صدق دعاوی نخواهد بود. نسخه‌ای که نظریه جامعه بزرگ شرق در برابر می‌نهد، نه تنها از نظر عملی غیرواقع‌بینانه، بلکه از منظر تاریخی نیز پر از تناقض است. اگر وحدت تمدنی در مشرق‌زمین چنان عمیق و پایدار بود که نویسنده ادعا می‌کند، چرا در طول تاریخ، امپراتوری‌های بزرگ، هرگز نتوانستند این وحدت را به طور پایدار حفظ کنند و همواره با شورش‌ها، جدایی‌طلبی‌ها و جنگ‌های داخلی دست‌به‌گریبان بودند؟
رواسانی البته در اینجا نیز پاسخ را پیشاپیش در چنته دارد: آن قسمت از این درگیری‌ها که در راستای حفظ «منافع طبقات حاکم» بوده و توسط شاهان و سلاطین ظالم به جامعه بزرگ شرق تحمیل شده محکوم است و اساساً ربطی به شرق و مردمانش ندارد، اما تکلیف دسته دیگر از جنبش‌های اصیل تاریخی مانند مانی، مزدک، قیام بابک در برابر خلفای عباسی، یا هر جنبش دیگری از گئومات مغ در عصر هخامنشی تا ماجرای ملی شدن نفت و دولت مصدق که بتوان برچسبی از «عدالت‌خواهی» بر آن الصاق کرد، در منظومه فکری رواسانی، جملگی بایست «با هدف برچیدن فقر و محرومیت از جامعه و از بین بردن ستم طبقاتی و استقرار عدالت» تفسیر شوند. هم ازاین‌روست که وی به کتاب «جامعه بزرگ شرق» اکتفا نکرد و پروژه دامنه‌دار دیگری را در مجموعه‌ای مفصل با عنوان نهضت‌های اجتماعی عدالت‌خواهانه در ایران آغاز کرد.[۱۶] او در این پروژه تلاش کرد بخش زیادی از این منازعات را همچون مبارزاتی در جهت «منافع طبقات محروم» مصادره به مطلوب نماید. اما، کدام پژوهشگر جدی تاریخ است که لایه‌های ایدئولوژیک و انگیزه‌های حال‌محور در پس چنین کلان‌روایت‌هایی را نشناخته و همچنان معتبر بداند؟

نتیجه
کتاب «جامعه بزرگ شرق» نه گزارشی بی‌طرف از تاریخ مشرق‌زمین، بلکه پروژه‌ای است شبه‌تاریخی برای آنکه گذشته را به پیش‌درآمدی برای تحقق آرمان‌های حال‌محور سیاسی و اخلاقی تبدیل کند. شاپور رواسانی با تکیه بر داده‌های باستان‌شناسی معتبر، اما با الگوریتمی تکرارشونده و انسداد روش‌شناختی که دچار آن است، تلاش می‌کند وحدتی تخیلی و دیرپا از کلیه تمدن‌های گوناگون شرق باستان بسازد و از آن برای توجیه پروژه‌ای آرمان‌شهری و هویتی فراگیر امروزی بهره گیرد: تشکیل «ایالات متحده شرق بزرگ». آنچه این اثر را به لحاظ نقد تاریخ‌نگارانه برجسته می‌کند، نه ارزیابی صحت داده‌ها و گزاره‌ها، بلکه نحوه استفاده و چینش آنها به عنوان دستاویزی برای حال است؛ تاریخی که پرسش و تردید در آن جایگاهی ندارد و شباهت‌ها به یگانگی و تنوع‌ها به هم‌آهنگی تبدیل می‌شوند. در نهایت، نقد چنین متنی، نه انکار دانش باستان‌شناسی، که واکاوی سازوکار تبدیل تاریخ به ابزار مشروعیت‌بخشی سیاسی و فرهنگی است.

پی‌نوشت‌ها
۱- رواسانی، جامعه بزرگ شرق.
۲- رواسانی در سال ۱۳۸۷ ویرایشی از این کتاب را با اصلاحات و اضافاتی تحت عنوان «اتحادیه مردم شرق» منتشر کرد. متاسفانه در زمان نگارش نقد حاضر به جز یک نسخه الکترونیک محدود از ویرایش مذکور، متن کامل آن را در اختیار نداشته‌ام. با این حال ظاهراً رواسانی در این ویرایش تغییر عمده‌ای در اصل نظریه خود نداده است. همچنین، با توجه به مصاحبه‌هایی که از او با وب‌سایت خبری موجود است، به نظر می‌رسد جایگرینی اتحادیه شرق با ایالات متحده شرق بزرگ تحت تاثیر شکل‌گیری اتحادیه اروپا بوده باشد.
۳- رواسانی، جامعه بزرگ شرق، ص ۲۷۱.
۴- همان، ص ۳۶۵.
۵- همان، ص ۱۴.
۶- همان، ص ۲۱.
۷- همان، ص ۴۰۳.
۸- همان، ص ۳۹۸.
۹- همان، ص ۴۰۱.
۱۰- همان، ص ۴۰۴.
۱۱- همان، ص ۴۰۶.
۱۲- همان، ص ۴۰۴.
۱۳- همان، ص ۴۰۴.
۱۴- همان، ص ۴۰۵.
۱۵- همان، ص ۴۰۵.
۱۶- رواسانی، نهضت‌های اجتماعی عدالت‌خواهانه در ایران.

منابع
- رواسانی، شاپور (۱۳۷۰)، جامعه بزرگ شرق، تهران: نشر شمع.
- رواسانی، شاپور (۱۳۸۷)، اتحادیه مردم شرق، جامعه بزرگ شرق پایگاه تاریخی، تهران: امیرکبیر.
- رواسانی، شاپور (۱۳۹۵)، نهضت‌های اجتماعی عدالت‌خواهانه در ایران، تهران: چاپخش.

دوشنبه 01 دی 1404 ساعت 21:59

خوانش متن به مثابه کنش گفتاری

در تاریخ‌نگاری اندیشه سیاسی دو گرایش غالب، همواره به خطاهای روشی عمده منجر شده‌اند: یکی متن را مستقل از زمان و مکان مولف می‌بیند و به دنبال «حقیقت جاودان» در آن می‌گردد، دیگری متن را صرفاً بازتاب شرایط اجتماعی، طبقاتی ادامه مطلب
21 آذر 1404

شروع یک پروژه فکری

در جهانی که تصویر بر واژه چیره شده، بازگشت به نوشتن نوعی ایستادگی است. این نوشته سرآغاز تلاشی تازه است برای پیوند دادن تجربه گذشته با یک پژوهش فکری نو: قضیه ایران. ادامه مطلب
09 آبان 1404