اصول و مبانی فهم یک متن در تاریخنگاری اندیشه، بیش از آنچه در آغاز به نظر میرسد مورد مناقشه بوده است. تا پیش از ظهور مکتب کمبریج به عنوان یک روششناسی منسجم در تاریخ فکری، دو دیدگاه متضاد بر فهم متون اندیشه سیاسی سایه انداخته بود: دیدگاه متنگرا که با متن همچون موجودی مستقل و خودبسنده رفتار میکرد و دیدگاه زمینهگرا که آن را صرفاً بازتابی از شرایط اجتماعی و سیاسی میپنداشت.
کوئنتین اسکینر، نماینده برجسته مکتب کمبریج، در مقاله کلاسیک خود با عنوان معنا و فهم در تاریخ ایدهها، نشان داد که این هر دو نگاه، با آنکه مبتنی بر روششناسیهایی کاملاً متفاوت هستند، به اشکال متنوعی از یک لغزش روششناختی در تاریخنگاری اندیشه منجر شدهاند: غفلت از این حقیقت که متن، در لحظه زایش خود، کنشی فعال است. هر اثر اندیشه سیاسی، تنها مجموعهای از جملات با بارمعنایی جاودانه نیست، بلکه نویسنده با هر جمله میخواهد کاری انجام دهد، تاثیری بگذارد و در جریان گفتمانی در بستر تاریخی خود نقشآفرینی کند. فهم متن، در این چشمانداز، به معنای بازشناسی قصد نویسنده در مناسبات و بافتار تاریخی آن است، نه صرفاً ثبت مضامین عام یا دستمایهای برای اثبات کارکرد زمینههای بیرونی.[۱]
دیدگاه متنگرا، با فرض خودبسندگی متن، بر این ایده استوار است که معنا در خود زبان و ساختار درونی اثر نهفته است و برای فهم آن کافی است دستگاه فکری متن را به صورت درونمتنی بازسازی کنیم. در این رویکرد، نقش نویسنده به حاشیه رانده و مناسبت تاریخی لحظه نگارش متن تقریباً نادیده گرفته میشود. نتیجه آن است که متن از جریان واقعی تاریخی خود منفصل شده و به مجموعهای از جملات با بار معنایی ثابت و جهانشمول بدل میگردد. برای بسیاری از مورخان، چنین رویکردی میتواند وسوسهانگیز باشد، چرا که به نظر ساده، منظم و مهمتر از همه مطلوب برای نتیجهگیریهای امروزین میآید، اما خطر این روش آن است که متن را به موجودی ایستا و زمانزدوده تبدیل میکند و از تحلیل نیت و کنش نویسنده غافل میماند.
این خطای روششناختی در پرداختن به تاریخ اندیشه در ایران نیز کمابیش رخ میدهد. شاید به عنوان یک نمونه اشاره به رساله تنبیهالامه و تنزیهالمله میرزای نایینی خالی از فایده نباشد، اثری که غالباً همچون کتابی زمانزدوده و صرفاً حامل اندیشه سیاسی تفسیر میشود، نه به عنوان کنش سیاسی میرزای نایینی در تایید مشروطیت و مواجهه سیاسی او با استبداد صغیر. چنین رویکردی، متن را به یک اثر منفعل و بیتاریخ تبدیل میکند، و نقش فعال مولف در میدان سیاسی زمانه خود را پنهان میسازد. در این رویکرد گویی وظیفه مورخ اندیشه نه فهم نیت مولف از نگارش متن، بلکه استخراج نظریاتی اصیل برای استفاده امروزی یا ایجاد گفتگوی انتزاعی میان مولف و حال است.

به رغم این نکته، در مطالعات تاریخ اندیشه ایرانی، برخی از پژوهشگران گاه حتی در پرداختن به روششناسی متنگرا هم ناکاماند. البته اشاره به خطای متنمحوری، وقتی موضوعیت پیدا میکند که فرض کنیم مورخ در بررسی تاریخی خود، دستکم متن اثر مورد تفسیرش را یکبار واکاوی کرده است. با این حال در رابطه با همین رساله نایینی، با نمونه بسیار جالبی از پرداختن به متن بدون حتی دیدن اصل آن، در کتاب سنت و مدرنیته صادق زیباکلام مواجه میشویم. زیباکلام چندین صفحه از کتاب سنت و مدرنیته را به رساله نایینی و موافقت او با مشروطه اختصاص داده است اما از همان آغاز متوجه میشویم که او نه تنها به متن اصلی مراجعه نکرده بلکه اساساً نمیداند اصل کتاب به زبان فارسی است
زیباکلام حدود ده صفحه از کتاب خود را به رساله نایینی و موافقت او با مشروطه اختصاص داده است، اما از همان آغاز با این حکم کلی که «این کتاب تاثیری بر روند جریان مشروطه نگذارد» و «اهمیت آن صرفاً از نظر تئوریک و جنبه نظریهپردازی آن و پاسخهایی است که به ایرادات مرحوم شیخ فضلالله و دیگر مشروعهخواهان داده است»، متن را از بستر تاریخی خود منفصل و موضع خود را به بررسی نظری این رساله محدود میکند. چیزی نمیگذرد که متوجه میشویم زیباکلام میپندارد که تنبیهالامه و تنزیهالمله به زبان عربی است و نخستین بار در سال ۱۳۳۵ خورشیدی توسط آیتالله سید محمود طالقانی به فارسی ترجمه شده است! در این بخش از کتاب، که ظاهراً قرار است «از نظر تئوریک و جنبه نظریهپردازی» کتاب تنبیهالامه و تاثیر آن در اندیشه سیاسی شیعه را بررسی کند،[۲] هیچ ارجاع مستقیمی به اصل رساله وجود ندارد و تنها با بریدههایی از متن کتاب تشیع و مشروطیت در ایران عبدالهادی حائری مواجه میشویم، که آن هم آمیزهای از قلم حائری و نقلقولهایی از نائینی است.[۳]

این خطا، البته صرفاً غفلت از مراجعه مستقیم به متن اصلی نیست، بلکه نشانهای از نوعی فهم فروکاهنده از ماهیت متن سیاسی است. زیباکلام، با تقلیل تنبیهالامه به رسالهای نظری درباره مشروعیت مشروطیت، همان کاری را انجام میدهد که مکتب کمبریج از آن با عنوان تاریخزدایی از متن یاد میکند: خواندن یک مداخله گفتاری با هدف کنش سیاسی در جایگاهی صرفاً عقلی بدون بررسی دقیق متن، زمینه و انگیزههای مولف، بدون آنکه دیده شود رساله در لحظه صدور خود نه صرفاً یک نظریهپردازی، بلکه مصداقی از «کنش گفتاری» است. کافیست در نظر بگیریم که نایینی به عنوان فقیه مدافع مشروطه، این رساله را در بطن منازعهای سیاسی، در بحبوحه استبداد صغیر، یعنی در فاصله به توپ بستهشدن مجلس اول توسط محمدعلی شاه و فتح تهران منتشر و در پاسخ به گفتمان غالب مشروعهخواهان، آنان را در ردیف «استبداد دینی» طبقهبندی میکند. از این منظر، متن عملی برای حمایت گفتمانی از جنبش مشروطهخواهی به هزیمت افتاده است و بنابراین، در آنِ نگارش متن، ما با آنچنان پدیدهای فرازمانی به زعم زیباکلام مواجه نیستیم که بتوان بر مبنای آن چنین پیشگوییهایی کرد که: «اگر مشروطه تداوم یافته بود، اندیشه سیاسی که بیش از یک هزار سال دستنخورده باقی مانده بود، بالضروره و به گونهای اجتنابناپذیر مجبور به تغییر و تحول میشد، مسلماً رسالههایی در رد یا دفاع از آراء شیخ فضلالله نوشته میشد و مطالب بیشتری در نقد و بررسی اندیشههای نایینی. به تعبیری اندیشه سیاسی شیعه در همان مسیری میافتاد که اندیشه سیاسی در غرب بعد از رنسانس افتاده بود».[۴]
وجه اساسی نقد اسکینر در همینجا قابل فهم میشود: هر گونه مواجهه با متن که آن را محصول ایدههای انتزاعی، یا انعکاس صرف زمینه سیاسی، ساختارهای اجتماعی و یا تضاد طبقاتی بداند، اندیشه سیاسی را از مقام کنشگری گفتمانیاش تهی کرده است. در مدل اسکینر، نویسنده نه فقط حامل معنا، بلکه کنشگر است و سخن گفتن او در متن سیاسی، معادل عمل کردن در میدان نزاع قدرت محسوب میشود. نایینی برای مشروعیتزدایی از استبداد، باید قواعد زبانی مشروعهخواهان را تصاحب و بازتعریف کند، واژگانی مانند «استبداد دینی»، «شورا»، «طاغوت» و «سلطنت» را از نو رمزگذاری کرده و توسعه دهد، تا از این رهگذر نه آنکه لزوماً اثری فراتاریخی در اندیشه سیاسی برای آیندگان بیافریند، بلکه مخاطب ایرانی اثر را متقاعد و علیه حکومت شاه مستبد بسیج کند. این همان چیزی است که در روش اسکینر، بازشناسی نیت گفتاری در لحظه زایش متن نامیده میشود.
در این چارچوب، اولویت اصلی این نیست که رساله نایینی دارای اهمیت نظری است یا نه، یا اینکه بر روند مشروطه تاثیر مستقیم گذاشته است یا خیر. مساله این است که متن رسماً و عملاً به میدان ادبیات سیاسی دوران خود پا گذاشته و در آن به ایفای نقش پرداخته است و هر خوانشی که این واقعیت را از متن منفصل کند، لاجرم تصویری غیرتاریخی، حالمحور و یا زمانپریشانه از متن به دست خواهد داد. نایینی در مقام فقیه مشروطهخواه، نه تماشاگر تاریخ، بلکه یکی از کنشگران اصلی نزاع جبهه مشروعه و مشروطه است، بنابراین سخن او، در لحظهای که ادا میشود، نه فقط «نظر» یا «تئوری»، بلکه اقدام است: دفاع، مشروعیتبخشی، اقناع، پاسخگویی و شکستن انحصار گفتمانی روحانیان حامی سلطنت محمدعلی شاه با برچسب «استبداد دینی». به همین اعتبار، هرگونه حذف این زمینه و تقلیل متن به رسالهای نظری که تنها به لحاظ تئوریک در تاریخ اندیشه سیاسی اهمیت دارد، به معنای سلب عاملیت از مولف و تبدیل او به مولد مجرد متن است.
به موازات خطای متنگرایی، خطای زمینهگرایی صرف نیز در پژوهشهای ایرانی شایع بوده و در این راستا، چنانچه ذکر شد، سنت تاریخپردازی مارکسیستی در ایران، به ویژه نمودی خاص داشته است. در این سنت، پژوهشگر پیشاپیش تصمیماش را گرفته است که سوژه پژوهش در چه زمینه طبقاتی بازی کرده و بر این اساس به قضاوت ارزشی نسبت به آن دست میزند. در اینجا متفکرانی که به ایدئولوژی متبوع پژوهشگر نزدیک هستند، و یا حتی بتوان روایتی از اندیشه او داد که با این ایدئولوژی همخوان باشد، مطلوب، و سایرین تنها مخل سیر جبری تاریخ به حساب میآیند. به عنوان یک مثال از خیل موارد موجود، میتوان از کتاب ایران در دو سده واپسین احسان طبری، ایدئولوگ حزب توده نام برد که در بخشی از کتابش با عنوان «روشنگران و رهگشایان جنبش مشروطیت»، ضمن آنکه میرزا ملکم خان ناظمالدوله را «نماد تمام عیار لیبرالیسم و نوگرایی (غربمنشی)»[۵] ارزیابی میکند، چنین مینویسد: «لیبرالیسم یک جریان سیاسی بورژوایی است که در دوران اعتلای بورژوازی صنعتی و تلاش برای رسیدن به قدرت علیه فئودالیسم و اشرافیت بروز میکند. لیبرالها میکوشند قدرت مطلقه سلطنت را محدود کنند، برای مردم حقوق انتخاباتی معینی قایلند و در حد معین با آزادیهای سیاسی توافق دارند... روش آنها روش سازشکاری با قدرت موجود است. ضعف بورژوازی ایران این سازشکاری را تقویت میکرد و ملکم که در سراسر عمر، صرفنظر از برخی طغیانهای گهگیر ناشی از ناکامیهای خود، به این اسلوب سازشکارانه وفادار بود، نمونه روشنی از اندیشه و عمل لیبرالیستی است و سنتی را که او به وجود آورد بعدها در جنبش مشروطیت نقش منحرفکننده و پیکارشکنانهای ایفا کرد».[۶]

در این نوع تاریخپردازی، که میتوان آن را زمینهگرایی ایدئولوژیک نامید، متن و اندیشه تاریخی نه به خاطر ارزش پژوهشی خودشان و کاری که در زمانه خود به دنبال انجامش بودهاند، بلکه صرفاً بهعنوان سندی برای تایید قالبهای طبقاتی و جبری از پیش پذیرفته خوانده میشود. قالبهایی که پژوهشگر پیش از گشودن صفحه اول کتاب، آنها را به واسطه پایبندی، بلکه ایمان به ایدئولوژی خود، برگزیده و بر تمام شخصیتها و رویدادها تحمیل میکند. در تاریخپردازی مارکسیستی، اندیشه تاریخی نه به خاطر ارزش پژوهشی، بلکه صرفاً بهعنوان سندی برای تایید قالبهای طبقاتی و جبری از پیش پذیرفته خوانده میشود. قالبهایی که پژوهشگر پیش از گشودن صفحه اول کتاب آنها را به واسطه پایبندی به ایدئولوژی خود برگزیده، و بر تمام شخصیتها و رویدادها تحمیل میکند. در اینجا تاریخ اندیشه کاوش آزادانه گذشته نیست، بلکه به دادگاهی ایدئولوژیک تبدیل میشود که احکامش قبلاً صادر شده است.
بدینسان، تاریخ اندیشه، نه کاوش آزادانه گذشته، بلکه دادگاهی ایدئولوژیک میشود که احکامش قبلاً صادر شده است.
اکنون میتوان به مرحله بعد حرکت گام نهاد: اگر فهم متن به معنای بازسازی قصد گفتاری نویسنده در لحظه تاریخی آن است، مورخ اندیشه چگونه باید این قصد را بازشناسی کند؟ اسکینر در پاسخ به این پرسش، به جای تکیه بر «نیت روانی» نویسنده، بر شبکه قواعد تاکید میکند. شبکهای مبتنی بر قراردادهای خطابی، ژانرهای متداول زمانه، نقشهای گفتمانی و روشهای جذب مخاطب. در این روش، فهم متن، نه بازگشت به ذهن نویسنده، بلکه بازسازی میدان زبانی است که سخن در آن «ممکن»، «قابل فهم» و «موثر» میشود. بازگشت به زبانی که مولف میتوانسته است با آن سخن بگوید.
با این حال آنچه اسکینر، با اخذ ایده از بازیهای زبانی ویتگنشتاین و الهام از پژوهشهای فلسفی ج. ال. آستین، «تفسیر و فهم کنش گفتاری» در تاریخنگاری اندیشه مینامد،[۷] صرفاً بیان ساده این مسئله نیست که نویسنده هنگام نوشتن قصدی در سر داشته است، چه، این تلقی هنوز در سطح نیتگرایی روانشناسانه باقی میماند. تمایز بنیادین اسکینر با ذهنخوانی روانی مولف آنجاست که او متن را در مقام «فعل» مینشاند: سخن گفتن برابر میشود با عملکردن در صحنهای از نزاع قدرت در زمینه تاریخی خود. در این چارچوب، نویسنده نه به مثابه ذهنی حامل اندیشه جهانشمول، بلکه کنشگری دیده میشود که با گفتار خود مداخله، اقناع، حذف، توجیه، مشروعیتبخشی و حتی برساختن نقشهای جدید در میدان سیاسی را بر عهده میگیرد. در نگاه او، مورخ اندیشه موظف نیست به اعماق روان مولف سفر کند تا مقاصد نهان و ضمیر پنهان او را واکاوی نماید، بلکه باید قواعد زبانی، قراردادهای خطابی و افق انتظارات مخاطبان عصر نویسنده را بازسازی کند تا بفهمد متن دقیقاً «چه کار» میکرده است، نه اینکه «چه میگفته» است.
اگر مثال تنبیهالامه را در یاد داشته باشیم، فهم متن در این معنا، تنها زمانی ممکن میشود که سطح گفتار با سطح سیاست پیوند میخورد، یعنی لحظهای که مورخ تشخیص دهد جملهای که در ظاهر شرحِ حقیقت، تفسیر شریعت یا توصیه اخلاقی است، در واقع ابزار فشار بر حریف گفتمانی، تحدید قدرت سلطنت یا بازتعریف مفهوم مشروعیت مشروطه بوده است. به تعبیر اسکینر، جمله تنها حامل معنا نیست، حامل قصد عملی است، و بنا بر این فرض، تاریخنگاری اندیشه، اگر معیار کنش گفتاری را نادیده گیرد، متن را به انباری از ایدههای بیزمان فروکاسته و عاملیت مولف در بافت تاریخی را حذف میکند.
در فضای تاریخنگاری اندیشه در ایران، در نظر داشتن رویکرد مکتب کمبریج بیش از آنکه یک انتخاب روششناختی تزیینی باشد، یک ضرورت است. هنوز در بسیاری از آثار منتشر شده در فضای دانشگاهی ایران با دو دام قدیمی مواجهایم: یا متن به گنجینهای از «ایدههای ناب» تبدیل و از بستر سیاسی خود جدا میشود تا پژوهشگر حاذق از دل آن رهنمودهایی روشنفکرانه نظیر «ریشهیابی علل ناکامی اصلاحات و نوسازی در ایران» بیرون بکشد، یا، آنچنان که در سنت تاریخپردازی مارکسیستی در ایران مرسوم بوده است، متن به انعکاس شرایط اقتصادی و طبقاتی تقلیل مییابد تا بر حقانیت یک ایدئولوژی از پیش پذیرفته گواهی دهد، نه اینکه اساساً بنا بر این باشد که خود متن فهمیده شود. این هر دو سنت، عاملیت گفتاری مولف را به نفع استخراج رهنمود یا اثبات حقانیت ایدئولوژی از متن میزدایند، در نتیجه، نایینی، ملکم، آخوندزاده، فروغی، ارانی، شریعتی و یا هر یک از کنشگران تاریخی «متفکران مجرد» و سخنشان از خاصیت سیاسی و مداخلهجویانه بافتار خود تهی میشود. پرسش ساده اسکینر کافی است تا این چرخه را بشکند: این متن در چه سالی، در پاسخ به چه کسی، با چه قواعد زبانی نوشته شده و میخواهد چه کاری انجام دهد؟
چنانچه رویکرد مکتب کمبریج را جدی نگیریم، تاریخ اندیشه سیاسی یا به فهرست ایدههایی بدون زمان و مکان برای کشمکشهای گفتمانی امروزمحور تبدیل میشود، یا به شرح شرایطی که ظاهراً همه چیز را توضیح میدهد ولی هیچکس در آن نقشی ندارد جز زیربنای اقتصادی. رهیافت اسکینر فقط یک روش نیست، یادآوری سادهای است که متون سیاسی در لحظه نوشتهشدن زنده بودهاند و در میانه یک نزاع فکری حرف میزدهاند. اگر امروز همچنان چیزی از هر اندیشمند سیاسی برای ما حائز اهمیت است، به این دلیل نیست که گفتههایش درست یا زیبا بوده، یا به کار خطابههای روشنفکرانه میآید، بلکه به این دلیل است که آن گفتهها در یک لحظه خاص تاریخی، یک جریان سیاسی را یاری یا رد کردهاند، کسی را اقناع یا طرد کردهاند، گفتمانی را حمایت و از گفتمان رقیبی اعتبارزدایی کردهاند، و یا به بیان موجز، با نوشتن عملی انجام دادهاند.
کار تاریخنگار اندیشه، دستکم بخش مغفول آن در مطالعات ایرانی، بازسازی قصد مولف در لحظه نگارش است، نه استخراج رهنمودهای روشنفکرانه از متن برای حال و نه یارکشی ایدئولوژیک از گذشته.
پینوشتها
۱- اسکینر، معنا و فهم در تاریخ ایدهها.
۲- زیباکلام، سنت و مدرنیته، ص ۴۸۹.
۳- حائری، تشیع و مشروطیت در ایران و نقش ایرانیان مقیم عراق، ص ۲۵۰.
۴- زیباکلام، سنت و مدرنیته، ص ۴۹۸.
۵- طبری، ایران در دو سده واپسین، ص ۱۲۷.
۶- همان، ص ۱۲۹.
۷- اسکینر، بینشهای علم سیاست، ص ۱۰۳.
منابع
- اسکینر، کوئنتین (۱۹۶۹)، معنا و فهم در تاریخ ایدهها، در مجله تاریخ و تئوری، ج ۸ ش ۱.
- اسکینر، کوئنتین (۲۰۰۲)، بینشهای علم سیاست، جلد ۱، نیویورک: انتشارات دانشگاه کمبریج.
- حائری، عبدالهادی (۱۳۸۱)، تشیع و مشروطیت در ایران و نقش ایرانیان مقیم عراق، تهران: امیرکبیر.
- زیباکلام، صادق (۱۳۷۷)، سنت و مدرنیته، تهران: روزنه.
- طبری، احسان (۱۳۶۰)، ایران در دو سده واپسین، تهران: انتشارات حزب توده ایران.